خرید بک لینک
چهارشنبه شب كه باهام خيلي خوب بود و يهو حتي اومد آشپزخونه و بغلم كرد وگفت" خيلي دوست دارما"... بعدش كه رفت بالا و اومد كلا عوض شده بود شروع كرد به گلايه و بدگويي از خونواده م...فقط گوش كردم و سكوت...آخرسر گريه م گرفت و گفتم "عزيزم خب ميگي من چيكاركنم،به خودشون بگو! ببين ناراحتي هميشه هست و بوده حتي ممكنه آدم فراموشم نكنه ولي نميخوام منت بذارم اما مسلما و مطمئنا من هم ناراحتي هاي زيادي داشتم و دارم ولي فقط چون تو رو دوس دارم ميگذرم چون ميدونم توباعثش نبودي بخاطر تو ميگم و ميخندم.."اشكام ميريخت...

برچسب: نویسنده: بهنام کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 23:05

عيد مبارك سال نو مبارك سال پرخير و بركتي رو برا همه آرزو ميكنم بالاخره منم از سفر برگشتم و امروز اولين روز كاريمه خداروشكر مسافرت خوبي بود بعد مدت ها عيد بدي كه پيش خونواده شون داشتم امسال تو حرم آقا فوق العاده بود با شوهرم خوب بوديم روزاي قشنگي رو گذرونديم شايد بعدا حوصله كنم دونه دونه يادداشت كنم اينجا همين كه جدا بودم از خونواده ش بهترين عيدي بود برام كه شوهرم بهم داد هتل هامون بيش از ده دقيقه پياده روي باهم فاصله داشت وبيش از دو بار باهم جايي نرفتيم شكر الحمدالله كما اهله

برچسب: نویسنده: بهنام کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 23:05

سلام بعد از مدت كوتاهي دوباره اومدم كه بنويسم امروز وليمه ي نوزاد تازه به دنيااومده همكارمه بعد از دوازده سال نازايي موندم چطور خودمو بعد شيفتم برسونم تالار برنامه هاي جديدي دارم برا امسالم اولين هدفم قبولي تو ارشده.درسته زمان كمي دارم تا تيرماه اما خب اطلاعاتم خوبه بد نيست دومين كارم اينه سه تار رو ادامه بدم...خيلي دلم تنگ شده برا تمريناتم و گرفتن دوباره ي ساز تو دستم.يه سالي ميشه كه ديگه ساز نميزنم...استادم خيلي ماهر بود ولي حس كردم خيلي باهام كار نميكنه منم واقعا نميرسوندم به تمرين زياد.از شي

برچسب: نویسنده: بهنام کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 23:05

صدام كن... صداي تو لالايي بچگيمه صدام كن ديگه خسته م از عشقاي نصفه نيمه نگام كن به جون چشات ديگه جون ندارم كه بگم نميشه،مگه ميگذره آدم از اوني كه زندگيشه مگه ريشه از زردي ساقه هاش خسته ميشه به جون چشات ديگه جون ندارم كه بگم دلم گرفته...بي جهت... از وقتي بيدار شدم سردرد گرفتم...بزور اومدم شيفتم.ديدم همكارم نشسته جلو در آي سي يو.ميگم چرا نرفتي داخل؟؟؟؟ ميگه ترسيدم هيچ كس نيست تو.يه دونه مريض هست.بنده خدا رنگش سفيد شده بود.نميدونم اين بخش چرا اينقدر سنگينه برا خيليا...شايد بخاطر فوتي هاي زياديه كه

برچسب: نویسنده: بهنام کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 23:05

صفحه بندی