چهارشنبه شب كه باهام خيلي خوب بود و يهو حتي اومد آشپزخونه و بغلم كرد وگفت" خيلي دوست دارما"... بعدش كه رفت بالا و اومد كلا عوض شده بود شروع كرد به گلايه و بدگويي از خونواده م...فقط گوش كردم و سكوت...آخرسر گريه م گرفت و گفتم "عزيزم خب ميگي من چيكاركنم،به خودشون بگو! ببين ناراحتي هميشه هست و بوده حتي ممكنه آدم فراموشم نكنه ولي نميخوام منت بذارم اما مسلما و مطمئنا من هم ناراحتي هاي زيادي داشتم و دارم ولي فقط چون تو رو دوس دارم ميگذرم چون ميدونم توباعثش نبودي بخاطر تو ميگم و ميخندم.."اشكام ميريخت...
برچسب:
نویسنده: بهنام کاظمیان
تاريخ: چهارشنبه
14 مرداد
1405 ساعت: 23:05